ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منم که خط غلامی دهم به نیم ‌سلام / دل من است که قانع شود به یک پیغام
کنون که گردش ایام را ثباتی نیست / همان‌ خوش است که در عشق بگذرد ایام
من آن مقام بلند ازکجا بدست آرم / که عاشقانه بیایم در آن بلند مقام
من آن نی‌ام که هلال از تمام نشناسم / مه‌ دو هفته هلال‌ است و عارض تو تمام
چراغ وصل بیفروزو حجره روشن کن / که آفتاب جدایی رسیده بر لب بام
غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند / که خدعه باز کدامست و عشق باز کدام
به‌نام عشق که از عشق رخ نخواهم تافت / اگر دچار ملامت شوم و گر بدنام
بهار باشد و بس آن که در ارادت دوست / کشیده طعنهٔ کفر و ملامت اسلام