ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۸۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز نار هجر می‌سوزم ز درد عشق می‌نالم / خدا را، ای طبیب مهربان رحمی بر احوالم
به حال و روز مشتاقان زدم بس طعنه تا امشب / ز زلفی شد سیه روزم‌، ز خالی شد تبه حالم
بسی بگذشت سال و مه به‌من در عشق تا آخر / غم هجران نصیب آمد ز دوران مه و سالم
مرا پرکنده سیل عشق‌، بنیاد شکیبایی / گواه صادق ار خواهی ببین در اشک سیالم
مرا تنها نه از امروز باید خورد خون دل / من از اول چنین بودستم و این است اقبالم
گر از دست غم دلبر گذارم در بیابان سر / خیالش با غمی دیگر چو باد آید ز دنبالم
ز دست دشمنان گویی اگر نالم‌، معاذالله / که کر نالم من مسکین ز دست دوستان نالم
نشید عشق برخواند به جای پوزش یزدان / اگر بر قبلهٔ زاهد فرو بندند تمثالم
به بام بارگاه دوست روزی بال بگشایم / اگر اندر هوای او فرو ریزد پر و بالم
خروس روستایی را چه جای همسری با من / که من شهباز دست شاهم و نیز است چنگالم