ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۹۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

علی‌الصباح که بر طره‌ات زنی شانه / هزار نافه گشایی میان کاشانه
گر از بهشت گریزدکسی رواست بسی / که هست چون‌توبهشتی رخیش‌ درخانه
کسان زنند به دیوانگیم طعنه و من / برآن که از غم عشق تو نیست دیوانه
کجا برون روی ای مهر دوست از دل من / که گنج را نسزد جای جز به ویرانه
کنون که وصل میسر نمی‌شود باری / من و فراق تو و ناله‌های مستانه
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید / به خانه‌ای که در آن سرکشید بیگانه
عجب نباشد اگرشمع را بسوزد تن / به جرم اینکه زد آتش به جان پروانه
بهارکشتهٔ ترکی بودکه در ره او / گذشته شعر وی ازتاشکند و فرغانه