ملک‌الشعرای بهار › در مرثیه و مادهٔ تاریخ فوت پدر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دربغ و درد که از کید فتنهٔ گردون / بشد صبوری ازما چوشد صبوری ما
دریغ از آن دل آگاه و خاطر دانا / که بردرند ز غم جامه صبوری ما
صبوری آن ملک شاعران طوس برفت / به خانقاه غم آمد دل سروری ما
تنم بسوخت ز اندوه هجر و دوری او / چگونه ساخت ندانم به هجر و دوری ما
چو نور باصره امد ز چشم ما پنهان / فغان و ناله که شد دور دور کوری ما
بهار با دل غمگین خود چنین می گفت / که مصرعی است به تاریخ او ضروری ما
سری‌ ز جان برآورد و این‌ چنین‌ به‌سرود / بشد صبوری از ما چو شد صبوری ما