رفیقی داشتم بل اوستادی / کهصرف صحبتش می گشت اوقات
علوم روح را تدربس می کرد / برین سرگشتهٔ جهل و خرافات
بهم دادیم قولی صادقانه / که از ما هرکه گردد زودتر مات
شب هفتم رفیق خوبشتن را / کند در عالم رویا ملاقات
بگ شمهای از عالم روح / ز راه و رسم پاداش و مجازات
قضا را دوست پیشی جست از من / به مینو رخت بربست از خرابات
شب هفتم به خواب من درآمد / گرفتم دستش از روی مصافات
بگفتم چیست آنجا حال وما را / چه بایست از عبادات و ریاضات
بگفت اینجا بود روح عوالم / نه شیادی بکار آید نه طامات
حجابصورتاینجا برگرفته است / نباشد چشمپوشی و مماشات
نیاید احتیالات از ریاکار / نگیرد بر جوانمرد اتهامات
نشاید سفلهای را خواند حاتم / نشاید احمقی را خواند سقرات
صفات اینجا تبرز جسته در روح / عیوب اینجا تجسم جسته بالذات
چنان کانجا مساواتی نباشد / در اینجا هم نمیباشد مساوات
تفاوتهای هولانگیز ارواح / کند بیننده را در هر نظر مات
بود جان یکی ردف خراطین / بود روح یکی جفت سموات
توانایی روح اینجا بکار است / شود این برتری تنها مراعات
چو روحی مقتدر آید شتابند / به استقبال وی ارواح اموات
به اوج لامکانش برنشانند / بهسر بر تاجی از فخر و مباهات
مکان و مدت اینجا بالاراده است / نه میعادی است محسوس و نه میقات
بگفتم قدرت روح از چه خیزد / بفرما تاکنم جبران مافات
جوابم گفت یک جو رحم و انصاف / به است از سالها ذکر و مناجات
محبت کن، مروت کن، کرم کن / به انسان و به حیوان و نباتات
چراکاین هر سه ذیروحند بیشک / فرستد روحشان سوی تو سوقات
چو بر افتادهای رحمی نمایی / سروری در نهادت گردد اثبات
همانا آن خوشی سوقات روح است / که بخشندت به عنوان مکافات
بدی را همچنان پاداش باشد / که از امروز نگذارد به فردات
ترحم کن به مخلوق خداوند / که قوت روح رحم است و مواسات