ملک‌الشعرای بهار › گل سرخ‌| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش زندانبان بگشاد در و با من گفت / مژده ای خواجه که امروز گل سرخ شکفت
ناگهان اشگم از دیده روان شد زبرا / یادم از خانه ی خویش آمد و مغزم آشفت
خادمی آمد و از خانه بیاورد خورش / مرد زندانبان آن گریه ی من با وی گفت
یادم آمدکه به فصل گل با دلبر خویش / پیش هر گلبن بودیم به گفت و به‌ شنفت
که گلی رنگین چیدم من و دلبر بگرفت / ساق آن گل را زیر شکن زلف نهفت
گه یکی چید نگار من و بر سینهٔ من / نصب کرد آن گل و بوسیدم دستش هنگفت
بجز این دو نشد از باغ گلی چیده که هست / گل به گلبن‌خوش و بلبل به کل و مرد به جفت
دلم آزرده شد از دیدن آن خرمن گل / بیم آن بود که بر لب گذرد حرفی مفت