ملک‌الشعرای بهار › برف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ابری به خروش آمد چون قلزم مواج / بر روی زمین بیخت هزاران ورق عاج
گویا فلک امروز بریزد به سر خلق / پس ماندهٔ آن شیر برنج شب معراج
حلاج شدست ابر و زند برف چو پنبه / لرزان من ازین حادثه چون خایهٔ حلاج
گویی که یکی سید، مندیل عوض کرد / زان برف فراوان که نشسته به سرکاج