ملک‌الشعرای بهار › اشک غم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حسین دانش آن سرخیل ابرار / که در عالم به دانایی علم شد
درختی سایه گستر بود افسوس / که پیش تندباد مرگ خم شد
ز بنیان ادب رکنی فرو ریخت / ز بستان هنر نخلی قلم شد
دل روشندلان از فرقت وی / قرین حرقت و رنج و الم شد
نپنداری که دانش از میان رفت / وجودش سوی اقلیم عدم شد
نمی آب از یم ایجاد برخاست / تکاپو کرد و آخر سوی یم شد
وجودش‌ با وجود گل قرین کشت / مزاجش با مزاج دهر ضم شد
دلم سوزد به حال اهل تحقیق / که فردی کامل از آن جمع کم شد
به‌مرگ او «‌بهار» اشگ غم افشاند / همان بر تربت پاکش رقم شد
بیا تا اشگ غم بر وی فشانیم / که تاریخ وفاتش «‌اشک غم‌» شد