ملک‌الشعرای بهار › این هم نماند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نماند درد و درمان هم نماند / نماند وصل و هجران هم نماند
بهارا غم مخورکاندر زمانه / نماند عیش و خذلان هم نماند
به تهران در منال ازیاد استخر / که رفت استخر وتهران هم نماند
شود ایران بسی آباد و ویران / همان آباد و وبران هم نماند
نپاید چین و ژاپون هم نپاید / نماند روس و آلمان هم نماند
نماند انگلیسی خردمند / همان هندوی نادان هم نماند
بمیرد مرغ و ماهی هم بمیرد / نماند وحش و انسان هم نماند
اگرچه دیر ماند نام نیکو / سرانجام ای پسر آن هم نماند
بتوفد پردهٔ این نجم ساکن / زمین گرد گردان هم نماند
بر این افراشته سقف مرصع / قنادیل فروزان هم نماند
بجز یک‌ذات کاصل کاینات است / صور و اسماء و اعیان هم نماند