ملک‌الشعرای بهار › حالت مردم دنیا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زبن خداوندان گر یک تن بیتی گوید / که ز نادانی خود نیز نداند معنیش
میر قابوس ببایدش نوشتن و آنگاه / ز افسر سنجر سازند به تذهیب طلیش
پس بیارایند او را به دو صدگونه نگار / که همی گویی آراسته مانا مانیش
چاپلوسان چو ببینند بر او بر ناچار / خوب‌تر خوانند از نظم جریر و اعشیش
آن‌یکی گوید خود وحی خداوند است این / که فرود آورد از چرخ چهارم عیسیش
خواجه خودگوید زبن گونه فزون دارم شعر / که مرا وقت نباشد پی شرح و املیش
ور یکی شاعرکی خسته سراید شعری / که به گوش فلک آویزه نماید شعریش
چون فرو خواند بر خلق به صدگونه امید / مردم نادان صدگونه کنند استهزیش
آن یکی گوبدکاین شاعرک بی‌سروپای / کیست تا مرد بیندیشد از مدح و هجیش
وآن دگر گوید بر گفتهٔ او گوش مدار / که بسی باشد از قدر خود افزون دعویش
ور به اعجاز سخن‌، سحر فروشد به کلیم / عاقبت گردد در کام‌، زبان چون افعیش
حالت مرد دنیا است بر این گونه بهار / ای‌خوش آن‌مردکه در دیده نیاید دنییش