ملک‌الشعرای بهار › دختر فقیر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دختری خرد بدیدم به گدایی مشغول / کرده در جامهٔ صدپاره نهان پیکر خویش
بود مکشوف به تاراجگه دزد نگاه / گرچه در ژنده نهان ساخته بد گوهر خویش
ورچه ز اهل دل و دین رحم طمع داشت ولی / بود خصم دل و دین از نگه کافر خویش
حبه‌ای سیم بدو دادم و بگذشتم و سوخت / برق چشم تر او خرمنم از آذر خویش
شامگاهان به یکی بیشه شدم بر لب رود / ناگهان دیدمش آنجا به سر معبر خویش
با لبی خنده‌زنان می‌شد و می‌خواند سرود / به خلاف لب خشکیده و چشم تر خویش
گفتم ای شوخ نبودی تو که یک‌ ساعت پیش / سوختی خرمن اهل نظر از منظر خویش
ای ترشرو چه شد آن گریه تلخت که چنین / خنده را، کان نمک ساخته از شکر خویش
گفت دارم پدری عاجز و مامی بیمار / که نیارند بپا خاستن از بستر خویش
هست این خنده‌ام از بهر دل خود لیکن / گریه‌ام بود برای پدر و مادر خویش