امیر معزی › شمارهٔ ۱۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رمضان شد چو غریبان به سفر بار دگر / اینت فرخ شدن و اینت به هنگام سفر
بود شایسته ولیکن چه توان کرد چو رفت / سفری را نتوان داشت مقیمی به حضر
گر چه در حق وی امسال مقصر بودیم / عذر تقصیر توان خواست ازو سال دگر
دیر ننشست و سبکباری و تخفیف نمود / زود بگذشت و ره دور گرفت اندر بر
نالهٔ عاشق بی یار همانا بشنود / بر دل مطرب بیکار ببخشود مگر
نپسندید کزین بیش جهانی زن و مرد / خشک دارند لب و تافته دارند جگر
آن‌ که این طاعت فرمود حقیقت دانست / که از این بیش دمادم نتوان برد به سر
عید بگشاد دری را که‌ مه روزه ببست / فرّخ آن‌ کس‌که زند دست در آن حلقهٔ در
نوبت مسجد و تسبیح و تراویح ‌گذشت / نوبت مجلس بزم است و می و رامشگر
صبر کردیم که در روزه چنان نیکو بود / رطل خواهیم‌ که در عید چنین نیکوتر
سحر و شام کنون هر دو یکی باید کرد / که نه در عهدهٔ شامیم و نه در بند سحر
خشکی روزه بجز بادهٔ عیدی نبرد / خاصه آن وقت که مطرب غزلی‌ گوید تر
به سر زخمه‌ کنون مطرب بشکافد موی / ز سر خامه‌ کنون شاعر بچکاند زر
ساقی از عکس می ناب بیفروزد رخ / عاشق از وصل رخ دوست بیفرازد سر
باد چون بر قدح باده وزد مژده دهد / صبحدم را به صبوح ملک شیر شکر
شاه شاهان ملک ارغو که به روزی صدبار / آید از خلد به نظارهٔ او جان پدر
آن جهاندار که دارد حسبی و نسبی / هر چه باید ملکان را ز بزرگی و هنر
جاودان نام پدر زنده به او خواهد بود / که بود نام پدر زنده به شایسته پسر
سنیّ او را چو عمر داند و شیعی چون علی / زآنکه هم علم علی دارد و هم عدل عمر
مهر او هست نهالی که بجا آرد بار / کین او هست درختی‌که هلاک آرد بر
بر تن خویش در امن و سلامت بگشاد / هر که در خدمت او بست به اخلاص‌ کمر
همه کشورها زیر قدم دولت اوست / گرچه زیر علمش هست چهارم ‌کشور
هست بر دست رسولان متواتر هر ماه / نامهٔ طاعت شاهان چه ز بحر و چه ز برّ
با دگر شاهان او را نتوان کرد قیاس / او چو دریاست به ملک و دگران همچو شمر
یکتن از موکب او وز دگران ده موکب / ده تن از لشکر او وز دگران صد لشکر
هر کجا رایت او روی سوی فتح نهاد / آید از نصرت‌ کلی نفر از بعد نفر
به مدد یا به حَشَر هیچ نیازش نبود / که سعادت مددش باشد و اقبال‌ حَشَر
ای دلیری که دلیران جهان روز نبرد / پیش چشم تو ندارند به یک ذره خطر
تویی آن شاه که بی‌نام تو و دیدن تو / برود فایده و منفعت از سمع و بصر
هر که‌ کوشد به خلاف تو ز تو سر نبرد / گر نهد بربن هر موی طلسمی ز حذر
ای بسا دل که رکاب تو تهی‌ کرد ز شور / ای بسا سر که نهیب تو تهی‌ کرد ز شر
در هر آن دشت‌که از رزم تو خیزد محشر / هول آن محشر زایل نشود تا محشر
با حسود توکند خاک لئیمی به نبات / با عدوی تو کند ابر بخیلی به مَطَر
هر خدنگی‌ که ز شست تو گه جنگ جهد / از اجل دارد پیکآن وز پیروزی پر
هم بر آن‌گونه‌ که بر آینه بینند خیال / پهلوانان تو در تیغ تو بینند ظفر
دولت و فَرٌ تو را خلق زمین مُنْقادند / کاسمانی است تو را دولت و یزدانی فر
عدل تو پیش خلایق ز بلاها سپرست / لاجرم پیش تو از فضل خدای است سپر
تندرستی و جوانی است رضای تو کزو / لطف ارواح زیادت شود و حسن صُوُر
گرچه قدر ملک از قدر بشر بیشترست / به وجود تو ملک را حسد آید ز بشر
پایهٔ منبر فخر آرد بر پایهٔ عرش / چون برد نام تو در خطبه خطیب از منبر
سروران پایهٔ تخت تو ببوسند همی / هم بر آن‌گونه ‌که حجاج ببوسند حجر
تو همه تن هنری و هنر اندر تن مرد / هست بایسته چو در تیغ ‌گرانمایه گهر
از هنرهای تو بر دامن شرق است نشان / وز ظفرهای تو پیرامن غرب است خبر
بود دردی اثر از شادی امروز تورا / واندر امروز ز پیروزی فرداست اثر
تا همه‌ کار خلایق ز قضا و قدرست / چه ز خیر و چه‌ ز شر و چه ز نفع و چه ز ضرّ
باد برحسب رضای تو همه ساله قضا / باد بر حکم مراد تو همه ساله قدر
بنده‌ات ماه درفشان و به گرد سپهت / گردش چرخ و درخشیدن خورشید و قمر
یاد فتح تو همه تاجوران خورده به جان / شعر مدح تو همه ناموران کرده زبر
بر تو عید رمضان فرخ و فرخنده و خوش / مهرگان خوشتر و فرخنده‌تر و خرم‌تر