ملک‌الشعرای بهار › زرین جوشنم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این شنیدم بینشا در بزم رندان گفته‌ای / یافته ره سستیئی در نظم و نثر متقنم
در سیاست‌ هرچه گفتی‌ دارمت‌ معذور از آنک / بوده‌ای مزدور و بر مزدور نرم است آهنم
این زمان بر نظم و نثرم چرب‌دستی می کنی / دست کوته کن که سوزانست اینجا روغنم
ره نیابد هیچ پستی در من از توفیر وقت / من نه شمع شامگاهم کآفتاب معلنم
گردش ایام از حالت نگرداند مرا / کهنه چو خایی نیم ای خواجه زرین ‌جوشنم
پاک و روشن شبچراغم ایمن از نقص و فتور / خود نه فانوسم که سوزد شعله‌ای پیراهنم
دامنم چون دامن عیسی است پاک از هر عوار / کی کند آلوده طعن این یهودان دامنم
تو به نور من مرا بینی به تاریکی مقیم / خندی و گویی که تاریک است نجم روشنم
من چراغ نوربخشم بر سر دریای ژرف / نور هر سو رانده و مانده سیه پیرامنم
تشنه میرد شیر و به آبشخوار خوکان نگذرد / چون سخن گویی تو باری من زنخ کمتر زنم
این خموشی را غنیمت دان که گر از لابدی / در سخن آیم بسی همچون تو را خامش کنم
چون قلم در دست گیرم لوح مکنونات را / گرد سرگردانم و آنجا که خواهم افکنم
گاه بیخ نیتت را از نهادت برکشم / گاه تخم فکرتت را درکلاهت بشکنم
چشم بهروزی مدار از رنجش من زان که من / چون برنجم خاک در چشم فلک بپراکنم
صعب دریایی خطیرم لیک آرام و خموش / آوخ ار انگیزش خشمی بلرزاند تنم
سنگ بر شهلان میفکن خشت بر دریا مزن / یال شیر نر مپیرا، دم فروکش‌، کاین منم