ملک‌الشعرای بهار › گیو تاجر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گیو تاجر نموده این اوقات / چارقی چند وارد از لندن
مورد آزمون هر نادان / مایه امتحان هر چلمن
رویه‌اش وصله‌ای ز چکمه زال / زیره‌اش تخت چارق بهمن
سپر طوس بوده کز دم تیغ / رفته ازکار، روز جنگ پشن
نوک آن تیز همچو نیزهٔ گیو / دهنش باز چون چه بیژن
رنگ آن همچو چهرهٔ عفریت / پوزه‌اش همچو پوز اهریمن
شوم‌چون کفش شرحبیل عرب / کهنه چون موزهٔ اویس قرن
مایهٔ نقرس و کفیدن پای / همچو کفشی که باشد از آهن
درخور پوشش حسن ... / کج و معوج چو اصل پای حسن
هر که آن را بدید و خنده نکرد / یا بود کور یا بود کودن
وآنگه آن را خرند وکریه نکرد / یا ز سنگ است پاش یا ز چدن
و آنکه پوشید و پای او نشکست / هرچه دارد گنه به گردن من