ملک‌الشعرای بهار › در سوگ پدر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دربغ و دردکه ازکید چرخ و فتنه دهر / بشد صبوری و ازکف ربود صبر جهان
دربغ از آن دل دانا که از جفای سپهر / گزید خاک سیه را ز بهر خویش مکان
صبوری آن ملک شاعران طوس برفت / بجای ماند همه ملک شعر بی‌سلطان
شد از میانه ادیبی که ملک دانش را / حیات بود بدو چون حیات جسم به جان
شد از میانه یکی فاضلی معانی‌سنج / که داشت نامهٔ دانش بنام او عنوان
دگر نیابد گیتی شبیهش از اشباه / دگر نیارد دوران قرینش از اقران
بغیر طبع و دل راد او ندیده کسی / نهفته گردد در خاک‌، قلزم و عمان
بغیر رای رزینش کسی ندارد یاد / که آفتاب شود زیر خاک تیره نهان
چو بود گنج خرد در زمین نهان گردید / بلی هماره بود گنج در زمین پنهان
شکست رونق بازار فضل ازین سودا / ببست دکهٔ علم و هنر ازبن خسران
به سوگواری او بین به نامه و خامه / یکی دریده قبا و یکی بریده زبان
نبود در سر او جز هوای آل رسول / نبود در دل او جز محبت اینان
ز دار فانی بگرفت ره سوی باقی / که گفته است خدا « کل من علیها فان‌»