ملک‌الشعرای بهار › در مرثیه و تاریخ فوت ملک‌الشعرا صبوری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفتم به‌ دل چرا طربت شد بدل به غم / گفتا پس از صبوریم از دل طرب مخواه
گفتم چه ‌خواهی‌ از دل ‌و جان بعد او بگوی / گفتا ز جان و دل‌، جز رنج و تعب مخواه
گفتم سبب چه شد که به غم مبتلا شدی / گفتا خدای داند از من سبب مخواه
گفتم که چرخ‌، قامت من چنبری نمود / گفتا ز چرخ غیر جفا و کرب مخواه
گفتم ز روزگار چه باید امید داشت / گفتا دگر ز شاخ صنوبر رطب مخواه
گفتم مگر به فضل و ادب آفتی رسید / گفتا دگر نشانه ز فضل و ادب مخواه
گفتم مگر نیارد روز و شبش نظیر / گفتا دگر نظیر وی از روز و شب مخواه
گفتم مگر خرد را خوشیده بوستان / گفتا ز بوستان خرد جز حطب مخواه
گفتم چگونه او ملک آمد به شاعران / گفتا به جز حقیقت از این لقب مخواه
گفتم مگر که مادح سلطان دین رضاست / گفتا بلی بغیر ویش منتسب مخواه
گفتم که دستگیر وی آیا به حشر کیست / گفتا جز از محمد و آل این طلب مخواه
گفتم که مصرعی پی تاریخ او بگوی / گفتا: «‌پس‌از صبوریم از دل طرب مخواه‌»