ملک‌الشعرای بهار › نی و بلوط| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با نی گفتا بلوط شرمت باد / زان جسم نوان و پیکر ساده
از مادر دهر رو شکایت کن / تا از چه تو را بدین نمط زاده
بر من بنگرکه پیکرم چون کوه / پیش صف حادثات استاده
کالای مرا همی برد دهقان / برکتف ستور و پشت عراده
غرید بسی زکبر و استغنا / چو غرش مست ازتف باده
نی گفت ز صد توانگر والا / بهتر یک ناتوان افتاده
من خود نی‌ام و به‌نیستی شاکر / وز محنت هست و نیست آزاده
ناگه بادی قوی وزیدن را / آغاز نمود و نی شد آماده
خم گشت‌و سجود برد نی‌برخاک / چون سجدهٔ زاهدان به سجاده
استاد بلوط پیش باد اندر / چون دیوی دست و پا به‌قلاده
و آخر ز هجوم‌ باد پیچان گشت / و افتاد ز پای‌، سر ز کف داده
بشکست‌وفتادو جان‌به‌مالک داد / لب بسته ز عجز و دیده بگشاده
دیدیم پس از دمی که باد استاد / استاده نی و بلوط افتاده