ملک‌الشعرای بهار › حرکت جوهری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفت صوفی تن بود زندان جان / چون قفس کانجا نشانی بلبلی
گفتمش در اشتباهی ای رفیق / کی شود تن در بر جان حایلی‌؟
جسم‌، اضدادیست درهم بیخته / کی کنند اضداد کار قابلی‌؟
هریک از اجزا شتابان سوی اصل / چون به سوی بحرغیث هاطلی‌ا
جان نگهدارست این اضداد را / همچو اندرگارگاهی عاقلی
جان همی گردآورد زین چار جنس / پیکری‌، تا سازد آنجا منزلی
ساخته جان آشیانی بهر خویش / از هوایی و آتش و آب و گلی
خود فرو آسوده در آن آشیان / چون بر اورنگی امیر مقبلی
تن همی خواهدکه هر ساعت ز هم / بگسلد چون دولت مستعجلی
هردم از بیرون مدد خواهد همی / تا فرو ریزد چو کاخ هایلی
وز طبایع می‌رسد او را مدد / گه صداعی گه زکامی گه سلی
لیک‌ جان با ورزش و با خواب و خورد / روز و شب بنهاده بر پایش غلی
نیز هر ساعت به تدبیری صواب / دفع سازد آجلی یا عاجلی
امتلایی را برد با احتما / رفع اسهالی کند با مسهلی
مفسدان را دور سازد از بدن / چون به ملکی پادشاه عادلی
هست قصد جان که در این آشیان / دیر پاید تا که گردد کاملی
تن چو هست از عالم کون و فساد / فرصت اندوزد که یابد مدخلی
لیک جان با قوت عقل و تمیز / زود گردد چیره بر هر مشکلی
کهنه اجزا را به نو سازد به دل / در همه تن خارجی یا داخلی
هم به آخر بهر جان آید پدید / روزگاری باز شغل شاغلی
اندر آن هنگامه و آن گیر و دار / تن فتد از پای همچون مثقلی
شغل جان هرچند باشد بیشتر / رنج بیماری فزون باشد، بلی
آخشیجان از برون نیرو کند / تا ببندد عقدهٔ لاینحلی
جان چو شد نومید از اصلاح تن / دورش اندازد چو جسم باطلی
جانب جان‌ها رود تا ز امر حق / بازگردد در دگرگون هیکلی
نوبت دیگر پدید آید به خاک / در زمان عاجلی یا آجلی
مقصد تن مرگ و فصل و تجزیه است / بسته هرجزیی سوی کل محملی
قصد جان سیر است و ادراک کمال / تا دهندش ره به والا محفلی
محفلی کانجا نیابد هیچ راه / جز وجود کاملی یا اکملی
زود ره یابد درین محفل‌، مگر / عاجزی یا جاهلی یا کاهلی
عاجز و جاهل هم آیند و روند / تا بر افروزند در جان مشعلی
جسم‌ها را نیز ازین آمد شدن / ارتقایی هست و سیر اطولی
هر جمادی عاقبت نامی شود / وین کمال او راست گام اولی
جمله هستی می‌رود سوی کمال / عاقبت ماضی است هر مستقبلی
باشد آنجا حربگاهی کاندرو / هست مقتولی رهین قاتلی
بهتر است از پهلوانی تیغ زن / کشتهٔ افتاده اندر مقتلی
جزء دریا گشت باید لاجرم / غرقه والاتر که پا بر ساحلی
از یکی زادیم و باز آن یک شویم / تیره جانی باش یا روشندلی