ملک‌الشعرای بهار › قطعهٔ کابوسیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عدل کن عدل که گفتند حکیمان جهان / مملکت بی‌مدد عدل نماند بر جای
پادشاهان جهان را سه فضیلت یار است / یا یکی زین سه بودشان به عمل راهنمای
اول آن پادشهی پاکدلی دادگری / دین‌پژوهی که به‌هرکار بترسد ز خدای
یاکریمی که بیندیشد از آوازهٔ زشت / بر اسان شرف و فضل شود ملک‌آرای
یا خردمندی صاحب‌نظری کاندر وقت / بنگرد عاقبت کار به تدبیر و به رای
وآن‌تبه کارکه‌شد زین سه فضیلت محروم / نره دیویست هوسناک و ددی مردم‌خای
نز خدا خوفی و نه بیم زوال شرفی / نه چراغ خردی بر سر ره کرده بپای
مختصرعقل غریزیش هم ازنشأهٔ عجب / رفته وجهل مرکب شده ازسرتا پای
بیوفا، خام‌طمع‌، مال‌ربا، تنگ‌نظر / ترشرو، زشت‌ادا، تلخ‌سخن‌، هرزه‌درای
در حیاتش همه نفربن رسد ازپیر و جوان / وز پس مرگش لعنت بود از شاه و گدای
نه کسش گوید در چنبر ازین باد مبند / نه کسش کوبد در هاون از این آب مسای
همچو سنگی‌است گران گشته‌فرود از برکوه / می‌دود نعره‌زنان تا که بیفتد از پای
هرچه پیش آیدش آزرده و نابودکند / نه توان داشتش از ره‌، نه توان گفت بپای
کشوری را که به نکبت فتد از طالع شوم / زین یکی غول برو افتد و بفشارد نای
همچو آن‌خفته که کابوس بر او چیره شود / ماندش بسته زبان از شغب و وایا وای