ملک‌الشعرای بهار › در تقاضای دو اسب به عاریه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خواجه آزاده که مفتون توکشتند / قومی به جوابی و گروهی به سئوالی
نگزیدم بهتر ز بساط تو بساطی / نشنیدم خوش‌تر ز مقال تو مقالی
هنکام‌بهار است و سبک بکذد این‌فصل / چونان که نماند زو، جز خواب و خیالی
زین روی مرا خود هوس سیر بهار است / با ماهی کز عشقش زارم چو هلالی
حوری چو به باغ اندر نازنده تذروی / ماهی چو به دشت اندر تازنده غزالی
بیرون شدنی باید با او به دو فرسنگ / ارجو که پس از هجر برم ره به وصالی
اسبی دو ببایدمان با زین و لگامی / غرنده چو شیری و رونده چو مرالی
آسوده ستانم ز تو و آسوده دهم باز / زبراکه مرا نیست نه باری نه جوالی
دانم که فرستی‌شان فردا به‌ بر ‌من / گر خادم نفروشند غنجی و دلالی
ارجو که کنی شاد بهاری به بهاری / ای گشته ز تو شاد جهانی به نوالی