عبدالواسع جبلی › شکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا / وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه / شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باشگونه همه رسمهای خلق / زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن / هر فاضلی به داهیه‌ای گشته مبتلا
وآن کس که گوید از ره دعوی کنون همی / کاندر میان خلق ممیر چو من کجا
دیوانه را همی‌نشناسد ز هوشیار / بیگانه را همی‌بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروه / آگاه نی کز آن نتوان یافت کبریا
هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش / هر ک آیت نخست بخواند «ز هل أتی»
با این همه که کبر نکوهیده عادتیست / آزاده را همه ز تواضع بود بلا
گر من نکوشمی به تواضع نبینمی / از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا
با جاهلان اگر چه به صورت برابرم / فرقی بود هرآینه آخر میان ما
مهر شهان ز قوت ستوران بود پدید / گر چه زمرد است به دیدار چون گیا
آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز / از دشمنان خصومت و از دوستان ریا
بر دشمنان همی نتوان بود مؤتمن / بر دوستان همی نتوان کرد متکا
قومی ره منازعت من گرفته‌اند / بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها
من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر / شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا
با من بود خصومت ایشان عجیب‌تر / زآهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها
زایشان همه مرا نبود باک ذره‌ای / کز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا
گردد همی شکافته دلشان به کین من / همچون مه از اشارت انگشت مصطفی
چون گیرم از برای معانی قلم به دست / گردد همه دعاوی آن طایفه هبا
ناچار بشکند همه ناموس جادوان / در موضعی که در کف موسی بود عصا
ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی / تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا
زیرا که بی مطر نبود میغ را محل / چونانک بی‌گهر نبود تیغ را بها
با فضل من همیشه پدید است نقصشان / چون عجز کافران بر اعجاز انبیا
با عقل من نباشد مریخ را توان / با فضل من نباشد خورشید را ذکا
آنم که برده‌ام علم علم در جهان / بر گوشهٔ ثریا از مرکز ثری
شاهان همی‌کنند به فضل من افتخار / واقران همی‌کنند به نظم من اقتدا
با خاطرم منیرم و با رای صافیم / کالبرق فی الدجیة و الشمس فی الضحی
عالیست همتم به همه وقت چون فلک / صافیست نسبتم به همه نوع چون هوا
بر همت من است سخنهای من دلیل / بر نسبت من است سخنهای من گوا
هرگز ندیده و نشنیده‌ست کس ز من / کردار ناستوده و گفتار ناسزا
در پای جاهلان نپراگنده‌ام گهر / وز دست سفلگان نپذیرفته‌ام عطا
وین فخر بس مرا که ندیده‌ست هیچکس / در نثر من مذمت و در نظم من هجا
وآن را که او به صحبت من سر درآورد / جویم بدل محبت و گویم به جان ثنا
ور زلتی پدید شود زو معاینه / انگارمش صواب و نپندارمش خطا
اهل هری کنون نشناسند قدر من / تا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا
مقدار آفتاب ندانند مردمان / تا نور او نگردد از آسمان جدا
آن گاه قدر او بشناسند بر یقین / کآید شب و پدید شود بر فلک سها
اندر حضر نباشد آزاده را خطر / کاندر حجر نباشد یاقوت را بها
با این همه مرا گله‌ای نیست زین قبل / زین بیشتر قبول که یابد به ابتدا
تا لفظ من به گاه فصاحت بود روان / بازار من به نزد بزرگان بود روا
لیکن چو صد هزار جفا بینم از کسی / ناچار اندکی بنمایم ز ماجرا
زآن است غبن من که گروهی همی‌کنند / با من به دوستی ز همه عالم انتما
وآن گه به کام من نفسی برنیاورند / در دوستی کجا بود این قاعده روا
آزار من کشند به عمدا به خویشتن / زآن سان که که کشد به بر خویش کهربا
در فضل من کنند به هر موضعی حسد / در نقص من دهند ز هر جانبی رضا
با ناصحان من نسگالند جز نفاق / با حاسدان من ننمایند جز صفا
ور اوفتد مرا به همه عمر حاجتی / بی حجتی کنند همه صحبتم رها
مرد آن بود که روی نتابد ز دوستی / لو بست الجبال او انشقت السما