رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رویی که خدای آسمان آراید / گر دست مشاطه را نه بیند شاید
هر چند غریبیم و دل اندر وائیم / ما چاکر آن روی جهان آرائیم‌
گفتم که ز عشق همچو مویت باشم / همواره نشسته پیش رویت باشم‌
اندیشه غلط کردم و دور افتادم / من چاکر پاسبان کویت باشم‌
شوریده شد ای نگار دهر من و تو / پر شد ز حدیث ما بشهر من و تو
چون قسمت وصل کرده آمد بازل / هجر آمد و گفت و گوی بهر من و تو
پیش تو رهی چنان تباه افتاده است / کز وی همه طاعتی گناه افتاده است
این قصه نه زان روی چون ماه افتاده است / کین رنگ گلیم ما سیاه افتاده است‌
ان کانت اخطات فما اخطا القدر / ان شئت یا سهل فلمنی او فذر ‌
گر لا بد جان بعشق باید پرورد / باری غم عشق چون تویی باید خورد‌
عشقت بدر من آمد و در در زد / در باز نکردم آتش اندر در زد‌
یک تیر بنام من ز ترکش بر کش / وانگه بکمان عشق سخت اندر کش!
گر هیچ نشانه خواهی اینک دل و جان / از تو زدنی سخت و ز من آهی خوش!
دلم کو با تو همراهست و همبر / چگونه مهر بندد جای دیگر
دلی کو را تو هم جانی و هم هوش / از آن دل چون شود یادت فراموش‌