رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رو که در بند صفاتی عاشق خویشی هنوز / گر بر تو عزّ منبر خوش تراست از ذل دار
نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کار / کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار
هیچکس را نامده است از دوستان در راه عشق / بی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار
اذا ما تمنّی الناس روحا و راحة / تمنّیت ان القاک یا عز خالیا
هر کسی محراب دارد هر سویی / باز محراب سنایی کوی تو
ما را بجز این زبان زبانی دگر است / جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده نسب زنده بجانی دگرست / و آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است‌
بیرون ز همه کون درون دل ماست / و ز خلق جهان بیک قدم منزل ماست‌
محنت همه در نهاد آب و گل ماست / پیش از دل و گل چه بود، آن حاصل ماست‌‌