رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در قصه عشق تو بسی مشکلهاست / من با تو بهم میان ما منزلهاست‌
عجبت لمن یقول ذکرت ربی / فهل انسی فاذکر ما نسیت.
معبود خودی و عابد خویشتنی / زیرا که برای خود کنی هر چه کنی‌
یک بار بکوی ما گذر باید کرد / در صنع لطیف ما نظر باید کرد
گر گل خواهی بجان خطر باید کرد / دل را ز وصال ما خبر باید کرد
ترا باشد هم از من روشنایی / بسی گردی و پس هم با من آیی‌
تا کی از دون همتی ما منزل اندر جان کنیم / رخت بر بندیم از جان قصد آن جانان کنیم‌
شاهد الّا تخافوا از نقاب آمد برون / سر بر آری خرقه بازان تا که جان افشان کنیم‌
گر من بمرم مرا مگویید که مرد / گو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد
در هجر همی بسازم از شرم خیال / در وصل همی بسوزم از بیم زوال
پروانه شمع را همین باشد حال / در هجر نسوزد و بسوزد بوصال
هر جا که مراد دلبر آمد / یک خار به از هزار خرماست‌
زان می‌نرسد بنزد تو هیچ خسی / در خوردن غمهای تو مردی باید!