رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با عشق روان شد از عدم مرکب ما / روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما / تا باز عدم خشک نیابی لب ما
گفتم صنما مگر که جانان منی / اکنون که همی نگه کنم جان منی
بی جان گردم اگر ز من بر گردی / ای جان جهان تو کفر و ایمان منی
وقتست کنون اگر بخواهی بخشود / چون کشته شوم دریغ کی دارد سود
من آن توام تو آن من باش ز دل / بستاخی کن چرا نشینی تو خجل
گر جرم همه خلق کنم پاک بحل / در مملکتم چه کم شود؟ مشتی گل!