رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

امید وصال تو مرا عمر بیفزود / خود وصل چه چیزست چو امید چنین است
قد تحیرت فیک خذ بیدی / یا دلیلا لمن تحیّر فیکا
کار دشخوارست آسان چون کنم؟ / درد بی داروست درمان چون کنم؟
از صداع قیل و قال ایمن شدم / چاره دستان مستان چون کنم؟
بخت از درخان ما درآید روزی، / خورشید نشاط ما برآید روزی،
و ز تو بسوی ما نظر آید روزی، / وین انده ما هم بسر آید روزی!
بر شاخ طرب هزار دستان توایم، / دل بسته بدان نغمه و دستان توایم!
از دست مده که زیر دستان توایم، / بگذار گناه ما که مستان توایم!
سقیتنی کأسا فاسکرتنی / فمنک سکری لا من الکاس‌
با هر که سخن گویم اگر خواهم و گرنه / ز اوّل سخن نام توام در دهن آید
دل زان خواهم که بر تو نگزیند کس، / جان زان که نزد بی غم عشق تو نفس،
تن زان که بجز مهر تواش نیست هوس، / چشم از پی آنک خود ترا بیند و بس‌
با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم / تو همان کن ای کریم از خلق خود بر خلق ما
ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن / ای غریبی کرده اکنون با غریبان کن سخا