رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفتم چه نهم پیش دو زلف تو نثار / پیشت بنهم این جگر سوخته زار
شبهای فراق تو کمانکش باشد / صبح از بر او چو تیر آرش باشد
و ان شب که مرا با تو بتا خوش باشد / گویی شب را قدم بر آتش باشد
بی کمال سوز دردی نام دین هرگز مبر / بی جمال شوق وصلی تکیه بر ایمان مکن
در خم زلفین جان آویز جانان روز وصل / جز دل مسکین خون آلود را قربان مکن‌