رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر روزی بیندازد کمند از برج ایوانش / بسا دلها که اندر حضرت او در شکار آرد
روی ما شادست تا تو حاضری با روی تو / جان ما خوش باد چون غائب شوی با یاد تو
ای بسا در حقّه جان غیورانت که هست / نعرهای سر بمهر از درد بی فریاد تو
چو لا از صدر انسانی فکندت در ره حیرت / پس از نور إلهیت باللّه آی از إلّا
من آن توأم تو آن من باش ز دل / بستاخی کن چرا نشینی تو خجل‌
«ورد الکتاب بما اقرّ الاعینا / و شفی النفوس فنلن غایات المنی‌
«فعندی لاخوانی الغائبین / صحائف ذکری عنوانها».
از راز دلم جملگی آگاه تویی / اندر دل من بگاه و بیگاه تویی
وسع الذی تحت النجوم سمائه / من فوق عرش ثابت الارکان
ابصر به و الذّرّ یخطو فی الثّری / تریانه من ربک العینان‌
هر ان چیزی که شد پنهان نبیند دیده ما آن / بهر چیزی که شد پنهان بود یزدان ما بینا
کرا باشد بصر زین سان که هر یک ذره زین عالم / نگردد زو کم از وادی نپوشد زو شب یلدا
و بروایت انس‌ / «اتانی ربی فی احسن صورة».
گر یک نظرت چنان که هستی نگری / نه بت ماند نه بت پرست و نه پری‌