رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از تو پنداری ترا لطف خدایی نیست، هست / بر سر خوبان عالم پادشاهی نیست، هست‌
ور چنین دانی که جان نیک مردان را بعشق / با جمال خاک پایت آشنایی نیست، هست‌
ور براندیشی که چون برداری از رخ زلف را / از تو قندیل فلک را روشنایی نیست، هست‌
چندم پرسی مرا چرا رنجانی / حقّا که تو حال من زمن به دانی!
روز از هوست پرده بیکاری ماست / شبها زغمت حجره بیداری ماست
هجران تو پیرایه غمخواری ماست / سودای تو سرمایه هشیاری ماست‌
مرد بیحاصل نیابد یار با تحصیل را / سوز ابراهیم باید درد اسماعیل را