رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سقیا للیلی و اللیالی الّتی / کنّا بلیلی نلتقی فیها
سقیا لمعهدک الّذی لو لم یکن / ما کان قلبی للصبابة معهدا
زان می که حرام نیست در مذهب ما / تا باز عدم خشک نیابی لب ما
جز گرد دلم گشت نداند غم تو / در بلعجبی هم بتو ماند غم تو
هر چند بر آتشم نشاند غم تو / غمناک شوم گرم نماند غم تو
اکنون باری بنقد دردی دارم / کان درد بصد هزار درمان ندهم‌
گفتم که بر از اوج برین شد بختم / وز ملک نهاده چون سلیمان تختم‌
خود را چو بمیزان خرد برسختم / از بنگه لولیان کم آمد رختم‌
نهارک یا مغرور سهو و غفلة / و لیلک نوم و الردی لک لازم‌
و تشغل فیما سوف تکره غبّه / کذلک فی الدّنیا تعیش البهائم‌