رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آسایش صد هزار جان یک دم توست / شادان بود آن دل که در آن دل، غم توست
دانی صنما که روشنایی دو چشم / در دیدن زلف سیه پر خم توست‌
محنت همه در نهاد آب و گل ماست / بیش از گل و دل چه بود آن حاصل ماست‌
میکشد این جور از آن رخان چو ماه / زهره آن نه و را که آه کند
از آنک رویش بسان آینه است / و آه آئینه را تباه کند.