آن دل که تو سوختی تو را شکر آرد / و آن خون که تو ریختی بتو فخر کند
و ان دما اجریته بک فاخر / و ان فؤادا رعته لک حامد
آن کدام دل است که آتش خانه حیرت تو نیست. / و انتم ملوک ما لنحوکم قصد
آن کدام جانست که در مخلب باز قهر تو نیست. / سروا بکدام بوستانت جویم
بایّ نواحی الارض ابغی وصالکم / سر گشته منم که من نشانت جویم
ماها بکدام آسمانت جویم / ای راه طلب حق، چه راهی که قدمها در تو واله شد.
حورا بکدام خان و مانت جویم / ای آتش محبت حق، چه آتشی که دلهای عالمی ترا هیزم شد.
راه طلبت گر آشکارا بودی / هر مرحلهای ز راه پیدا بودی
گر راه تو افکنده بصحرا بودی / عشاق تو زنار چلیپا بودی
هر آموختهای را آموزنده اوست. هر افروختهای را افروزنده اوست. / عیسی را علم طب درآموخت: وَ یُعَلِّمُهُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ.
هر سوختهای را سوزنده اوست. هر ساختهای را سازنده اوست. / خضر را علم معرفت درآموخت: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً.
آدم را علم اسامی درآموخت: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها. / مصطفی عربی را اسرار آلهیت درآموخت: وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ.
داود را زرهگری درآموخت: وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ. / عالمیان را بیان درآموخت: خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ.
از حکماء علم ریاضت، از کبراء علم معرفت. / و گفتهاند خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ انسان اینجا آدم صفی است.
بظاهر نگاشته آب و گل است، بباطن سلطان محبت را محمل است. / العبرة بالوصل لا بالاصل. الوصل قربة و الاصل تربة.
بظاهر سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ است، بباطن خاتم دولت را نگین است. / الاصل من حیث النطفة. و الوصل من حیث النصرة.
بر مایه دیگران اعتماد نمودن حرفت مفلسانست. / بخلعت دیگران شاد بودن سیرت بیخردان است.
بجامه عاریتی نازیدن عادت بطّالان است. / جفا کردن و وفا طمع داشتن فعل زرّاقانست.
عالمیان همه از ما میخواهند و بو یزید خود ما را میخواهد. / و سار سوای فی طلب المعاش
فسرت الیک فی طلب المعالی / باز محراب سنایی کوی تو.
هر کسی محراب دارد هر سویی / برین درگاه هر کسی را مقامیست و هر یکی را سزاییست.
و اذا الحبیب اتی بذنب واحد / جاءت محاسنه بالف شفیع
من لم یکن للوصال اهلا / فکل احسانه ذنوب