رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آرنده ظلمات و برآورنده انوار است، بیننده احوال و داننده اسرارست. / آن را صنما که با وصالت کار است
با رنگ رخ تو لاله بی‌مقدار است / با بوی سر زلف تو عنبر خوارست‌
نیکو گفت آن جوانمردی که گفت: / جز بدست دل محمد نیست
راه توحید را بعقل مجوی / دیده روح را بخار مخار
بخدای ار کسی تواند بود / بی‌خدای از خدای برخوردار
سایق و قاید صراط الدین / به ز قرآن مدان و به ز اخبار
اول است بازلیت. آخرست بابدیت. ظاهر باحدیت باطن بصمدیت. / اول بعطا، آخر بجزا، ظاهر بثنا، باطن بوفا.
اول بهیبت، آخر برحمت، ظاهر بحجت، باطن بنعمت. / اول بهدایت، آخر بکفایت، ظاهر بولایت، باطن برعایت.
اول منم که دلهای عاشقان بمواثیق ازل محکم ببستم. / ظاهرم که ظواهر را با خود در قید شریعت آوردم.
آخر منم که جانهای صادقان بمواعید خود صید کردم. / باطنم که سرایر بحکم خود در مهد عهد حقیقت نهادم.
بیچاره آدمی، میان دو صفت مدهوش گشته، میان دو نام بیهوش شده. / حضرتش عز و جلال و بی‌نیازی فرش او
حیرت اندر حیرتست و تشنگی در تشنگی / گه گمان گردد یقین و گه یقین گردد گمان‌
هر جای که خراب عمریست، مفلس روزگاری من جویای اوام. / هر جا که سوخته‌ایست، اندوه زده‌ای من شادی جان اوام.