رشیدالدین میبدی › النوبة الثالثة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر چهره خوب تو فشاندیم ثنا / جان و دل و دیده هر سه کردیم فدا
در هر چه کنی، ز دل بدادیم رضا / حکمی که کنی و گر بجانست، روا.
ای دور ز چشم، با دلم یک جایی / پیدا بدلی، ز چشم ناپیدایی!
چشمی دارم همه پر از صورت دوست / با دیده مرا خوش است تا دوست دروست‌
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست / یا اوست بجای دیده، یا دیده خود اوست‌
چون با خودم از عدم کم ام کم / چون با تو بوم همه جهانم‌
بپذیر مرا و رایگان دار / هر چند که رایگان گرانم.
در عشق توام کار بدانجای رسید / کز دیده خود دریغم آید رخ تو!