مولوی › سبب جرات ساحران فرعون بر قطع دست و پا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساحران را نه که فرعون لعین / کرد تهدید سیاست بر زمین
که ببرم دست و پاتان از خلاف / پس در آویزم ندارمتان معاف
او همی‌پنداشت کایشان در همان / وهم و تخویفند و وسواس و گمان
که بودشان لرزه و تخویف و ترس / از توهمها و تهدیدات نفس
او نمی‌داست کایشان رسته‌اند / بر دریچهٔ نور دل بنشسته‌اند
این جهان خوابست اندر ظن مه‌ایست / گر رود درخواب دستی باک نیست
گر بخواب اندر سرت ببرید گاز / هم سرت بر جاست و هم عمرت دراز
گر ببینی خواب در خود را دو نیم / تن‌درستی چون بخیزی نی سقیم
حاصل اندر خواب نقصان بدن / نیست باک و نه دوصد پاره شدن
این جهان را که بصورت قایمست / گفت پیغامبر که حلم نایمست
از ره تقلید تو کردی قبول / سالکان این دیده پیدا بی رسول
روز در خوابی مگو کین خواب نیست / سایه فرعست اصل جز مهتاب نیست
خواب و بیداریت آن دان ای عضد / که ببیند خفته کو در خواب شد
او گمان برده که این دم خفته‌ام / بی‌خبر زان کوست درخواب دوم
هاون گردون اگر صد بارشان / خرد کوبد اندرین گلزارشان
اصل این ترکیب را چون دیده‌اند / از فروع وهم کم ترسیده‌اند
سایهٔ خود را ز خود دانسته‌اند / چابک و چست و گش و بر جسته‌اند
کوزه‌گر گر کوزه‌ای را بشکند / چون بخواهد باز خود قایم کند
کور را هر گام باشد ترس چاه / با هزاران ترس می‌آید براه
مرد بینا دید عرض راه را / پس بداند او مغاک و چاه را
پا و زانواش نلرزد هر دمی / رو ترش کی دارد او از هر غمی
خیز فرعونا که ما آن نیستیم / که بهر بانگی و غولی بیستیم
خرقهٔ ما را بدر دوزنده هست / ورنه ما را خود برهنه‌تر به است
بی لباس این خوب را اندر کنار / خوش در آریم ای عدو نابکار
خوشتر از تجرید از تن وز مزاج / نیست ای فرعون بی الهام گیج