مولوی › علامت عاقل تمام و نیم‌عاقل و مرد تمام و نیم‌مرد و علامت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۸۲ - علامت عاقل تمام و نیم‌عاقل و مرد تمام و نیم‌مرد و علامت شقی مغرور لاشی
عاقل آن باشد که او با مشعله‌ست / او دلیل و پیشوای قافله‌ست
پیرو نور خودست آن پیش‌رو / تابع خویشست آن بی‌خویش‌رو
مؤمن خویشست و ایمان آورید / هم بدان نوری که جانش زو چرید
دیگری که نیم‌عاقل آمد او / عاقلی را دیدهٔ خود داند او
دست در وی زد چو کور اندر دلیل / تا بدو بینا شد و چست و جلیل
وآن خری کز عقل جوسنگی نداشت / خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره نداند نه کثیر و نه قلیل / ننگش آید آمدن خلف دلیل
می‌رود اندر بیابان دراز / گاه لنگان آیس و گاهی بتاز
شمع نه تا پیشوای خود کند / نیم شمعی نه که نوری کد کند
نیست عقلش تا دم زنده زند / نیم‌عقلی نه که خود مرده کند
مردهٔ آن عاقل آید او تمام / تا برآید از نشیب خود به بام
عقل کامل نیست خود را مرده کن / در پناه عاقلی زنده‌سخن
زنده نی تا همدم عیسی بود / مرده نی تا دمگه عیسی شود
جان کورش گام هر سو می‌نهد / عاقبت نجهد ولی بر می‌جهد