شاطرعباس صبوحی › تبّری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا پریشان به رُخ آن زلف سمن ساست تو را / جمع اسباب پریشانی دلهاست تو را
دست بردی به رخ از شرم و حریفان گفتند / که تو مو سائی و عزم ید بیضاست تو را
همچو ترسا بچگان عود و صلیب افکندی / یا حمایل زد و سو زلف چلیپاست تو را
قبلهٔ خلق بود گوشهٔ ابروی تو زان / کعبه و میکده و دیر و کلیساست تو را
سرو را به تو چه نسبت، مه نو را چه نشان / قامتی مُعتدل و طلعت زیباست تو را
سر کوی تو بود محشر خونین کفنان / خود به بام آی اگر میل تماشاست تو را
بتولاّت صبوحی به دو عالم زده پای / با چنین دوست بگو از چه تبرّاست تو را