شاطرعباس صبوحی › اشک بیقراری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در این زمانه نه یاری، نه غمگساری هست / غریب کشور حسنیم روزگاری هست
ز شوخ چشمی و طنّازی و جفا جوئی / به دامن مژه ام اشک بیقراری هست
شکست خار کهن آشیان گلزارم / همی شنیده ام از بلبلان بهاری هست
ز ابر دست تو منّت نمی‌کشم ساقی / اگر قدح ندهی، چشم میگساری هست
شب وصال صبوحی ز بخت تیرهٔ خویش / خبر نداشت ز پی شام، انتظاری هست