شاطرعباس صبوحی › تشنگی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر سر مژگان یار من مزن انگشت / آدم عاقل به نیشتر نزند مشت
پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت / ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت
پیش لبت جان سپردم و به که گویم / بر لب آب حیات، تشنگیم کشت
پشت مرا اگر غمت شکست، عجب نیست / بار فراق تو، کوه را شکند پشت
خون مرا چشم جادوی تو نمی‌ریخت / از پی قتلم لبت به شیر زد انگشت
مغبچگان، پای از نشاط بکوبید / دختر رز می‌رود به حجلهٔ چرخشت
کافر و مؤمن چو روی خوب تو بینند / آن به کلیسا و این به کعبه کند پشت
دشمن اگر می‌کُشد، به دوست توان گفت / با که توان گفت اینکه: دوست مرا کُشت؟
آب حیاتش تراود از بن ناخن / آنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت
کام، صبوحی نبرد از لب لعلت / تا که به خون جگر چو غنچه نیاغشت