شاطرعباس صبوحی › آتشی در خرمن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق آمد و امن جانم گرفت / شحنهٔ شوقم گریبانم گرفت
عشوه‌ای فرمود چشم کافرش / زاهد دین گشت و ایمانم گرفت
رشته ای در کف ز زلف سر کشش / گرچه مشکل آمد آسانم گرفت
آفتابی گشت تابان در مهش / تحت و فوق و کاخ و ایمانم گرفت
از شراره آه و برق سینه سوز / آتشی در خرمن جانم گرفت
بس ز گلها بی‌وفائی دیده ام / خیمهٔ گل از گلستانم گرفت
چون صبوحی عاقبت لعل لبت / در میان آب حیوانم گرفت