شاطرعباس صبوحی › شب هجران| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دیده در هجر تو شرمندهٔ احسانم کرد / بس که شب‌ها گهر اشک بدامانم کرد
عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند / حال آشفتهٔ آن جمع پریشانم کرد
تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد / خانهٔ سیل غم آباد که ویرانم کرد
شمّه‌ای از گل روی تو به بلبل گفتم / آن تُنُک حوصله رسوای گلستانم کرد
داستان شب هجران تو گفتم با شمع / آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد