شاطرعباس صبوحی › بهانه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد / افکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و، دید من تیره روز را / ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پی نظارهٔ رخش / بر رو گرفت دست و، دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجه‌اش از خون عاشقان / بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش می‌گذشت دوش صبوحی به کوی او / بر جا نشست و، شستن پا را بهانه کرد