شاطرعباس صبوحی › خمخانه حق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شام هجران مرا صبح نمایان آمد / محنت آخر شد و اندوه به پایان آمد
نفس باد صبا باز مسیحائی کرد / مگر از زلف خم در خم جانان آمد
شکر ایزد که دگر بار، به کوری رقیب / دلبرم شاد رخ و خرّم و خندان آمد
عجبی نیست گرم از کرم پیر مغان / رنج راحت شد و هم درد به درمان آمد
گر چه بسیار چشیدی ستم ز هر فراق / دلبر شاد به بزمت شکرستان آمد
ساقیا! ساغر لبریز از آن باده بده / که ز خمخانهٔ حق، هدیه به مستان آمد
مطرب! آغاز کن آن نغمهٔ داوودی را / که ز الحان خوشش، جان به سلیمان آمد
مژده ای صدر نشینان صف میکده، باز / که صبوحی ز حرم مست و غزلخوان آمد