شاطرعباس صبوحی › همت مردانه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خوش آنانکه قدم بر در میخانه زدند / بوسه دادند لب ساقی و پیمانه زدند
به حقارت منگر باده کشان را، کاین قوم / پشت پا بر فلک از همّت مردانه زدند
خون من باد حلال لب شیرین دهنان / که به کار دل من، خندهٔ مستانه زدند
جانم آمد به لب امروز، مگر یاران دوش / قدح باده به یاد لب جانانه زدند؟
مردم از حسرت جمعی که از آن حلقهٔ زلف / سر زنجیر به پای من دیوانه زدند
عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنار / که به دریای غمت از پی دردانه زدند
بندهٔ حضرت شاهی شدم از دولت عشق / که گدایان درش، افسر شاهانه زدند
هیچکس در حرمش راه ندارد کاینجا / دست محروم به هر محرم و بیگانه زدند
گر چه کاشانهٔ دل، خاص غم مهر تو نیست / پس، چرا مهر تو را بر در این خانه زدند؟
دل گم گشتهٔ ما را نبود هیچ نشان / مو به مو هر چه سر زلف تو را شانه زدند
آخر از پیرهن چاک صبوحی سر زد / آتشی را که نهان بر پر پروانه زدند