شاطرعباس صبوحی › زلف و خال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خواجه چشم من همه سوی خط است و خال / تو در خیال مال و در اندیشهٔ منال
من معترف که باده حرامست میخورم / ای شیخ مال وقف چسان بر تو شد حلال؟
جُستی نشان او که مبادا نشان او / هر جا بر افکند صنمی پرده از جمال
در گوش بود حرف فراقم فسانه‌ای / غافل ز بازی فلک و مکر بد سگال
هر درد را دوائی و هر خار را گلی است / ایدل خموش باش دمی آنقدر منال
شبهاست باز دیده‌ام از آرزوی تو / تا از شمایل تو حکایت کند مثال
گفتی که دام و دانه دل از کجا ببین / بر روی دوست زلف و برخسار یار خال
ای باد حال زار صبوحی بگو به یار / امّا نه آنقدر که ازو گیردش ملال