شاطرعباس صبوحی › شیفتۀ شیدایی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز عشق روی تو، چون بلبل از گل / شکفته گردم، هر دم گل از گُل
ز روی و موت دانستم، ندارد / گل از سنبل جدائی، سنبل از گُل
دهانست و لب این، یا خضر بسته / به روی چشمهٔ حیوان، پل از گُل
گلی بر سر زده آن سرو قامت / و یا ماهیست دارد کاکل از گُل
ز بلبل نیست این غلغل به گلشن / بود این شورش و این غلغل از گُل
مرا گوئی که چشم از او بپوشان / چگونه چشم پوشد بلبل از گُل
صبوحی تا گلندامت به پهلوست / بده دل بر گل و، بستان مل از گُل