شاطرعباس صبوحی › پرده های راز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دو چشم مست تو، خوش می‌کشند ناز از هم / نمی‌کنند دو بد مست، احتراز از هم
شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت / گشای چشم و جدا کن سپاه ناز هم
میان ابرو و چشم تو، فرق نتوان داد / بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم
کس از زبان تو، با ما سخن نمی‌گوید / چه نکته‌ایست که پوشند اهل راز از هم
شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب / ز سوز سینهٔ من، پرده های ساز از هم
به باغ سرو صنوبر چو قامتت دیدند / خجل شدند ز پستی، دو سر فراز از هم
پری رخان چو گرفتار و درهمم خواهند / گره زنند به زلف و کنند باز از هم
تو در نماز جماعت مرو که می‌ترسم / کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم
دلم به زلف تو، مانند صعوه می‌ماند / که اش به خشم بگیرن د دو شاهباز از هم
تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جان / به هیچ وجه، نگشتیم بی‌نیاز از هم