شاطرعباس صبوحی › آیهٔ رحمت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

غبار نیست که بر گرد عارض ترش است این / گذشته پادشه حُسن گَرد لشکرش است این
نه خط غالیه سا دور عارض مهش است این / همای حُسن پریده است و سایهٔ پرش است این
ستاده بر سر نعشم، گرفته دست به مژگان / که این قتیل نگاه منست و خنجرش است این
کتاب نیست که می‌خواند آن نگار به مکتب / کند حساب شهیدان خویش و دفترش است این
نشان آبله دیدم به روی یار بگفتم / قسم به آیهٔ رحمت که اصل جوهرش است این
هزار مرتبه بر قبر من گذشت و نگفتا / که این شهید، شهید من است و مقبرش است این
نظر در آینه کرد آن نگار رو با خود گفت! / خوشا بحال دل عاشقی که دلبرش است این