شاطرعباس صبوحی › گره مار به مار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به اختیار زدم دل به زلف یار، گره / به کار خویش، فکندم به اختیار، گره
شمارهٔ گره زلف خود، به سبحه مکن / که صد گره چه کند در بر هزار گره
گره مزن سر زلف دو تا به یکدیگر / که هیچکس نزند ما ر را به مار، گره
ز ابروی عرق آلوده‌ات گره بگشا / که خورده بر دم شمشیر آبدار، گره
به سایهٔ مژه ام پا منه، که می‌ترسم / خدا نکرده خورد برگ گل به خار، گره
گره زدی سر زلف و، دلم ز ناله فتاد / فتد ز نغمه، چو افتد به سیم تار، گره
بسی دهان تو تنگ است در سخن گوئی / که در لبان تو، مو می‌خورد هزار گره
بسی به کار صبوحی گره زده زلفت / چو مفلسی زده بر سیم خوش عیار، گره