شاطرعباس صبوحی › زلف و شانه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر جان، شرار عشفت، خوش می‌کشد زبانه / باور نداشت بختم، این دولت از زمانه
دیشب دل پریشم، تا صبح، شکوه می‌کرد / گاهی ز دست زلف، گاهی ز دست شانه
خواهم که چون سکندر، گرد جهان بگردم / شهد لبت بنوشم، آب بقاء بهانه
فرهاد، بهر شیرین، گر کَند جوئی از شیر / من کرده‌ام ز دیده، سیلاب خون روانه
وقت صبوحی آمد ای ساقی سحر خیز / برخیز تا بنوشیم، از این می شبانه